تبليغاتX
روزنوشت

اي پاسخ گرامي امن يجيب ها
تعجيل کن به خاطر ما ناشکيب ها

چشم جهان به چشمه دستان سبز توست
جاري شو از وراي فراز و نشيب ها

تکليف انتقام شهيدان به دوش کيست ؟
خون مسيح مانده به روي صليب ها !

برخيز و بزم شب زدگان را به هم بزن
اي آشنا به ندبه و اشک غريب ها

تعجيل کن به خاطر صدها هزار چشم
اي پاسخ گرامي امن يجيب ها.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

ديگران با اين كارهاى هنرمندانه‏اى كه بعضاً دارند، دارند يك باطل هايى را تبليغ ميكنند؛ شگفت اينكه ما هم همان حرفها را قبول ميكنيم! همين سريال كره‏ اى كه دارد پخش ميشود و همه دارند آن را مي‏بينند، يك تاريخ‏ سازى و افسانه‏ ى باطل است؛ آدم اگر بخواهد توى شاهنامه بگردد و اينجور داستانى را پيدا كند، ده پانزده تا از اين داستانها ميشود پيدا كرد. منتها طرف هنر به كار برده؛ وقتى كسى هنرمندانه كار ميكند، پاداشش همين است كه جنابعالى هم كه هيچ علاقه‏اى به آن تاريخ و به آن فرهنگ نداريد، مي‏نشينيد و با كمال علاقه گوش ميكنيد و خواهى نخواهى آن فرهنگ را جذب ميكنيد! اين خاصيت هنرِ خوب است.

گزیده ای از سخنان اقا در جمع شعرا۱۵رمضان ۱۴۳۰-۱۴شهریور۱۳۸۸

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

زندگی زیباست

.

.

.

اما شهادت از آن زیباتر . . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

- مولاجان، یا اباعبدالله‏، یا جعفر بن محمد علیهماالسلام !

ای «ضمیر پاک صداقت» از وجود تو گشسته پیدا!

ای نهایت ایمان و عشق و علم و عالمِ تقوا!

ای افتخار کوثر و یاسین و فجر و طاها!

دین از توانِ علم تو محکم، مذهب. به نام پاک تو زیبا!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

خوشحالم....

از این هنوز هم در این شهر شهید می آورند ، یعنی از اینکه هنوز شهدا نیم نگاهی به مردم این شهر دارند خوشحالم، هنوز دستی هست که بر دل مرده مردم این شهر کشیده شود ، هنوز این شهر نفس میکشد ، هرچند بریده بریده ، اما هنوز نفس می کشد...

هنوز هم بر دوش شهیدان مردم این شهر نفس می کشند!

.

.

.

مرتضی میگفت :

ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

وسط صحبت‌هاي رهبر مردم تكبير گفتند. رهبر صبر كرد تا تكبير تمام شود. بعد از تكبير شعار دادند، باز هم رهبر صبر كردند. مردم شعار را طول دادند. لحن رهبر عوض شد و دل‌سوزانه گفت: ما تا كي بايد شما را زير باران نگه داريم!

مردم كه انگار به‌شان برخورده بود هم‌آهنگ شدند كه: باران رحمت آمد/ رهبر ما خوش آمد.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

يكي از دوستان ما كه مرد نكته سنجي است ، يك تعبير بسيار لطيف داشت، اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‏گفتيم منطق ماشين دودي چيست‏؟ مي‏گفت من يك درسي را از قديم آموخته ام و جامعه را روي منطق ماشين‏ دودي مي‏شناسم.
وقتي بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آن وقتها قطار راه آهن‏ به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران - شاه عبدالعظيم بود من‏ مي‏ديدم كه قطار وقتي در ايستگاه ايستاده بچه ها دورش جمع مي‏شوند و آن را تماشا مي‏كنند و به زبان حال مي‏گويند ببين چه موجود عجيبي است معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند تا قطار ايستاده بود با يك‏ نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‏كردند تا كم كم ساعت‏ حركت قطار مي‏رسيد و قطار راه مي‏افتاد همين كه راه مي‏افتاد بچه ها مي‏دويدند، سنگ بر مي‏داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‏دادند من تعجب‏ مي‏كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك سنگ كوچك هم‏ به آن نمي‏زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجاب بيشتر در وقتي است كه حركت مي‏كند.

اين معما برايم بود تا وقتي كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم ديدم اين قانون كلي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن‏ است مورد احترام است تا ساكت است مورد تعظيم و تبجيل است، اما همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‏كند، بلكه‏ سنگ است كه بطرف او پرتاب مي‏شود و اين نشانه يك جامعه مرده است، ولي يك جامعه زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلم هستند نه‏ ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‏خبرتر.


شهيد استاد مرتضي مطهري
.
.
.
.
.
.
پینوشت:
ظاهرا این روزها ما هم مبتلا به این منطق شده ایم و از چپ و راست سنگ بهمان می بارد./
همین
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

جای کسی همیشه در این شهر خالی اســـت
جای کسی که چشــم و چــراغ اهالی اســــــت
هرچــــــــند رفــتــــــه ،درازی نــرفتــــــه اســـــت
لــــحظه به لــــحظه آمـــدنش احتمالی اســـــت...

صلوات

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

 از روزي که شعار "ايران براي همه ايرانيان" را شنيدم، فهميدم که اين مملکت ديگر جاي زنده گي نيست. فهميدم که بايد کند. هر وقت از اين شعارهاي دهن پرکن و ابسترکت تو دهنِ سياست مدارها مي افتد، بايد بفهميم که قرار است يک اتفاق ِ بدي بيافتد.

- بدبيني توست. اين يک شعار درست است. شعار اول جامعه ي دموکراتيک. عين همين شعار را آمريکايي ها هم داشته اند…اَمريکا فور اَمِريکن ز !

- شعار تازه وقتي که خيلي مشت پرکن و کانکريت و روشن باشد، وقتي مي افتد به دست ِ سياست مدار، مي فهمي که کلي گول خورده اي، چه رسد به اين که شعار مبهم هم باشد…

- چرا فکر مي کني اين شعار مبهم است؟ اين گام اول دموکراسي است.

- درست! مردم بايد بر مردم حکومت کنند، اما چه طور؟ اما  اين جمله بايد حرفِ مردم باشد، نه حرفِ حاکمان!

- توي ايران حتما حاکم ها هم نيروهايي هستند که مي خواهند حکومت را ساقط کنند. راستي ها مي گويند که چپي ها حاکم با راديوهاي بيگانه هم سو هستند و هر دو مي خواهند حکومت را ساقط کنند...

- خوب! چپي ها هم از آن طرف مي گويند راستي ها با نيروهاي برانداز، دو لبه ي يک قيچي اند و هر دو کارکردشان ساقط کردن ِ نظام است!

- اين دو حرف اصلا يک حرف هستند!

- شايد اصلا اين خبري را که تو خواند ه اي  راجع به چپ ها، راست ها يه دروغ منتشر کرده باشند...

- همين طور خبر راجع به راست ها را که چپ ها بي ماخذ کار کرده بودند...

- اصلا بيا خبر را از دو طرف معادله ي صحبت هامان فاکتور بگيريم و حذف کنيم...

-  مگر ما چيزي غير از اخبار مي گوييم؟!

- راست مي گويي! اگر خبر را حذف کنيم، آن وقت چيزي باقي نمي ماند. اگر دو طرف را تقسيم بر خبر کنيم، جوابي نمي گيريم...

- فراموش نکنيم، ارزش خبر هيچ است! خبر اگر صفر باشد، عدد بخش بر صفر ، مبهم مي شود...

- مهمل مي شود...مثل همين جامعه ي مدني ِ ايراني...

- باز برگشتيم سرِ جاي اول...

- دموکراسي ِ ايراني يک ترکيب مهمل است...

- قبول دارم اما آلترناتيو توتاليتريانتاريسم...

.
.
.
......بيوتن/توضيحات ندارد./والسلام

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

وقتي ديدم قلبت هنوز مي‌زند به خدا جان تازه گرفتم. هيچ چيز در عمرم مرا آن قدر خوشحال نكرده بود كه زنده بودن تو ، تويي كه نمي‌شناختمت...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

به شوق خلوتی دگر که رو به راه کرده ای / تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای....

.

.

.

نمیدانم ... اما شاید عکس هایی را که در طلائیه گرفتم اینجا بگذارم....جایی که دلم جا ماند./بهشت روی زمین


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

طرحی برای صلح (1)

كودك

با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند

مادر، كنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می‌پیچد

قیصر در جبهه

صدای در!

ـ «شاید پدر!»

 

طرحی برای صلح (2)

شهیدی كه بر خاك می‌خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

كه دشمن شكست،

چرا همچنان دشمنی هست؟»

 

طرحی برای صلح (3)

شهیدی كه بر خاك می‌خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

كه بر جنگ!»

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |