تبليغاتX
روزنوشت

رزمندگان کرمانی به روایت شهید سید مرتضی آوینی

آفتاب که رفته رفته به سرخی می گراید، کنار رودخانه و شیار دره ها را رها کرده است و از دامنه ی تپه ها به جانب قله ها می لغزد و بچه ها، مشتاق و منتظر تپش مشتاقانه ی قلبهایشان را در زیر چهره های آرام و مطمئن  و لبخندهای زیبا و دلنشینشان پنهان می دارند.چقدر لهجه کرمانی شیرین است! سخنان شیرین و خنده های پرطراوتشان، کوه و دشت و ریگ و آب و آفتاب را بر صداقت قلبهایشان به شهادت می خواند.

آماده شو برادر، وقت رفتن فرا رسیده است.حسین بن علی علیه السلام انتظار می کشد تا شما حلان طریق عشق با کاروان تاریخ بدو ملحق شوید. بگذار اهل ظاهر در جنگ جز ترس و مرگ نبینند؛ ما این جنگ را دری از درهای بهشت می دانیم که خدا جز بر خاصه ی اولیای خویش نمی گشاید و اینچنین، حال ما اکنون عاشقی است که به سوی معشوق می رود.

دو روز بعد، شب مرحله ی سوم عملیات، ما بار دیگر در کانال های تپه ی قلاویزان به بچه های کرمان و زاهدان برخوردیم و انان بار دیگر با میهمان نوازی، به خنده هایی پر طراوات و لهجه ی شیرین کرمانی از ما استقبال کردند و ما را در جمع گرم خود پذیرفتند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

 آن كسى كه براى انقلاب، براى امام، براى اسلام كار ميكند، بمجردى كه ببيند حرف او، حركت او موجب شده است كه يك جهتگيرى‌اى عليه اين اصول به وجود بيايد، فوراً متنبه ميشود. چرا متنبه نميشوند؟ وقتى شنفتند كه از اصلى‌ترين شعار جمهورى اسلامى - «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» - اسلامش حذف ميشود، بايد به خود بيايند؛ بايد بفهمند كه دارند راه را غلط ميروند، اشتباه ميكنند؛ بايد تبرى كنند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

تنهاترین به ذکر مصیبت چه حاجت است ،

ما را نسیم نام تو دیوانه می کند...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

عید غدیر مبارک باد...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

اولین شراره های آتش کین دشمن در کناره غدیر تولد یافت.

آن زمان که علی (ع) بر ساقه بازوان پیامبر شکفت، دانه های خشم در خاک دل دشمن، سرباز کرد.

پیامبر، شاید سخن تازه ای نگفت، سرّ مکنونی را فاش نکرد و راز سر به مهری را نگشود.

آنچه را که به رمز و کنایه در اینجا و آنجا فرموده بود با جامهای شفاف صراحت به گوش تک تک مردمان ریخت، همه مردمان.

و این برای دشمن سنگین بود و شکننده.

ممکن بود«انت منّی بمنرلة هرون من موسی الا انّه لانبی بعدی» را که همه کس نشنیده بود، به تعبیری دیگرگونه قلب کرد.
از آن پس تاکنون و تا قیام قائم آل محمد آنچه تعدی و ستم بر اسلام و اسلامیان رفته و می رود، همه به دست نوادگان و اخلاف همان کودک انکاری است که در غدیر زاده شد.

سروده «انّ مثل اهل بیتی کسفینة نوح» را به آهنگی دیگر نواختن یا به بیغوله های فراموشی مقدور می نمود. اولین اسلام آورنده بودن علی را و اولین مأموم  پیامبر بودن او را پوشیده نگاه داشتن میسور می نمود.

لوح محفوظ، کتاب مبین، قرآن ناطق، امام مبین، رحمت واسعه و ... که همه را پیامبر به علی تعبیر کرده بود، می شد آنچنان در پرده تحریف پیچید، که نافذترین دقتها هم حتی دریافتشان را نتواند.

شان نزولی دیگرگونه جعل کردن بر سوره «هل اتی» که هدیه خداوند بود به علی و جبرئیل این هدیه را با بالهای امانت خود حمل کرده بود و پیامبر با دستهای عصمت خویش آن را بر قلب علی نشانده بود، محال به نظر نمی رسید و ... شاید می شد همه آنچه را که پیامبر امین خداوند در شءن علی سلام الله علیه فرموده بود، در پشت ابرهای نفاق و کینه و شرک پنهان کرد. لیکن این دم آخری در این حج واپسین، این کلام آخرین در حضور نمایندگان خواه و ناخواه تمامی مردم روی زمین انکار کردنی نبود. پوشیدنی و تحریف کردنی نبود.

روشن بیان کرده بود پیامبر به روشنای روز- به همان روشنی که دستها بر پشمها حایل می کردند که از تشعشع مستقیم آفتاب در امانش نگاه دارند.

اول از صداقت و امانت خویش پرسیده بود و همگان سر بر آستان صداقتش ساییده بودند.

و بعد اعتراف گرفته بود بر ولایت خویش، و همگان مقر آمده بودند که از خویش بر خویش اولی تر پیامبر است. پس از اثبات صریح و مکرر منزلت خویش در میان مردم، علی را بر گلدسته دست خویش نشاند و کلام آخر... اتمام و اکمال دین ... که:

آنچه من بر شما بوده ام، از این پس علی بر شماست.

هر که به کشتی نبوت من درآمده است، اینک در ساحل امامت علی پیاده شود وگرنه بی تردید غرقه می گردد. آمده بودم که از ظلمت وارهانمتان و اینک خورشید در دستهای علی است.

آمده بودم که از عذاب الهی بترسانمتان، بترسید از خیانت به علی.

آمده بودم که راه بهشت را بنمایمتان، پا جای پای علی بگذارید.

آمده بودم که دین را بیاورم، صراط مستقیم، صراط علی است، دین، علی است به تمامه. علی مظهر اَتَم واَکمل دین است. راه، با علی هدایت است و بی علی ضلالت.

سخن تمام و... نیز رسالت من.

«الیوم اکملت لکم دینکم...»

و این برای دشمن سنگین بود و شکننده، دشمن به اینجا رسید که:

تا غروب خورشید پیامبر، دندان بر جگر باید نهاد و در ظلمت فقدان او دست به کار استمرار شب می باید شد. و ... چنین شد.

لیکن شب به اراده شب پرستان نمی پاید و خدا جهان را بی روشنی، بی نور، بی خورشید، بی حجت رها نمی کند. پس چه باید کرد؟!

حال که وجود خورشید حجت ناگزیر است و لامحاله، و در روز روشن ولایت، از دیوار آگاهی مردم بالا نمی توان رفت و همت به سرقت گنج ایمانشان نمی توان گماشت، تنها دو کار می توان کرد:
اولین شراره های آتش کین دشمن در کناره غدیر تولد یافت. آن زمان که علی (ع) بر ساقه بازوان پیامبر شکفت، دانه های خشم در خاک دل دشمن، سرباز کرد.

یا خورشید را زندانی سکوت باید ساخت یا چشم و دل مردم را از نور فرو باید بست. مردم را کور باید کرد... و اگر این هر دو شد که غایت مطلوب است و نهایت مأمول.

و این هر دو شد، هم علی خانه نشین شد و هم پرده های سیاه جهل و کفر و نفاق، چشم دل مردم را پوشاند که این هر دو بی دیگری نمی شد.

اگر مردم زندانی جهل خویش نبودند، علی را به زندان انزوا تاب نمی آوردند و بالعکس اگر موجودیت اسلام تهدید نمی شد و علی را مجال شمشیر برافراشتن بود، هیچ پرده جهل و کفر و نفاقی بر هیچ چشم و دلی نادریده نمی ماند.

اما با این دو مصیبت عظمی- خانه نشینی خورشید و سیاه دلی مردم- اسلام غریب شد و آرام آرام آن دشنه ها که در کارگاه انکار غدیر، ساخته و پرداخته شده بود، از نیام خباثت درآمد و مهیای قتل آل الله شد. با اولین ضربه، عرش و فرش به لرزه درآمد، فرق امید شکافته گشت و خون یاس، محراب مظلومیت را پوشاند. با دومین ضربه، امام حسن و با سومین و چهارمین... امام حسین عصاره مظلومیت تاریخ به خون نشست و منکران غدیر و خفاشان ولایت گریز، حضور ممتد و مستمر شب را جشن گرفتند.

... و از آن پس تاکنون و تا قیام قائم آل محمد آنچه تعدی و ستم بر اسلام و اسلامیان رفته و می رود، همه به دست نوادگان و اخلاف همان کودک انکاری است که در غدیر زاده شد. 

.

شجاعی، سید مهدی، خدا کند تو بیایی

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

کره زمین خسته شده است.

بشر بعد از قرن ها زمین گرایی و خودپرستی احساس می کند که نیازمند عالم معناست.

او این عالم را در درون خویش باز خواهد یافت و به آن باز خواهد گشت.

اما نه بی رنج.

بلکه با رنجی بسیار.

این دوران رنج اکنون سر رسیده است...

فردایی دیگر: مرتضی آوینی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

آخرین برگ سفرنامه ی باران

این است

که زمین چرکین است...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

هیچکس تنها نیست!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

هوالحق...
هشت روز مانده، بشود 10000 روز ...
هشت‌مین دولتِ بعد از اسارت نیز، چند وقتیست تشکیل شده،
دولت‌هایی با رنگ‌های مختلف!
اصول‌گرا و سوسول‌گرا !
کارگزار و خدمت‌گزار !
و هنوز 4دیپلمات دربندند...
و این دستگاه عریض و طویل دیپلماتیک، خبر دقیقی از 4پرسنلش ندارد!
خدا رحمت کند حاج غلامحسین را....
نمی‌دانم، هنوز هم مادر حاج احمد، شب‌ها برایش جا پهن می‌کند یا نه ...
بابای تقی هم رفت...
مادر سیدمحسن هم دق کرد!
پدر و مادر کاظم هم ...!
و دولت‌های رنــگارنـــگ!
و وعده‌های توخالی قشنگ!
9992 روز و شب است که هیئت دیپلماتیک ایرانی در 14 تیر 61 در پست بازرسی حاجز برباره در نزدیکی بیروت، توسط فالانژیست‌های حزب کتائب، نوچه‌های اسراییل، ربوده‌شدند و هیچ حرکت باخاصیتی برای آزادی‌شان صورت نگرفته است!
شعار و شعار...! دیپلماسی تریبونی!
پروردگارا !
عنایتی فرما و یوسف گمگشته‌ی خمینی (ره)، حیدر رزمندگان، حاج احمد متوسلیان و 3یار همدلش، آن مقلدان ولایت،
سید محسن موسوی، کاردار سفارت در بیروت ...
کاظم اخوان، خبرنگار رسمی خبرگزاری جمهوری اسلامی ...
تقی رستگارمقدم، راننده و محافظ گروه ...
را ...
به دامان میهن باز گردان!
که به اغیار رجایی نیست!

"اللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ أسیر

/موج مرده

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |