
رزمندگان کرمانی به روایت شهید سید مرتضی آوینی
آفتاب که رفته رفته به سرخی می گراید، کنار رودخانه و شیار دره ها را رها کرده است و از دامنه ی تپه ها به جانب قله ها می لغزد و بچه ها، مشتاق و منتظر تپش مشتاقانه ی قلبهایشان را در زیر چهره های آرام و مطمئن و لبخندهای زیبا و دلنشینشان پنهان می دارند.چقدر لهجه کرمانی شیرین است! سخنان شیرین و خنده های پرطراوتشان، کوه و دشت و ریگ و آب و آفتاب را بر صداقت قلبهایشان به شهادت می خواند.
آماده شو برادر، وقت رفتن فرا رسیده است.حسین بن علی علیه السلام انتظار می کشد تا شما حلان طریق عشق با کاروان تاریخ بدو ملحق شوید. بگذار اهل ظاهر در جنگ جز ترس و مرگ نبینند؛ ما این جنگ را دری از درهای بهشت می دانیم که خدا جز بر خاصه ی اولیای خویش نمی گشاید و اینچنین، حال ما اکنون عاشقی است که به سوی معشوق می رود.
دو روز بعد، شب مرحله ی سوم عملیات، ما بار دیگر در کانال های تپه ی قلاویزان به بچه های کرمان و زاهدان برخوردیم و انان بار دیگر با میهمان نوازی، به خنده هایی پر طراوات و لهجه ی شیرین کرمانی از ما استقبال کردند و ما را در جمع گرم خود پذیرفتند.
هوالحق...
هشت روز مانده، بشود 10000 روز ...
هشتمین دولتِ بعد از اسارت نیز، چند وقتیست تشکیل شده،
دولتهایی با رنگهای مختلف!
اصولگرا و سوسولگرا !
کارگزار و خدمتگزار !
و هنوز 4دیپلمات دربندند...
و این دستگاه عریض و طویل دیپلماتیک، خبر دقیقی از 4پرسنلش ندارد!
خدا رحمت کند حاج غلامحسین را....
نمیدانم، هنوز هم مادر حاج احمد، شبها برایش جا پهن میکند یا نه ...
بابای تقی هم رفت...
مادر سیدمحسن هم دق کرد!
پدر و مادر کاظم هم ...!
و دولتهای رنــگارنـــگ!
و وعدههای توخالی قشنگ!
9992 روز و شب است که هیئت دیپلماتیک ایرانی در 14 تیر 61 در پست بازرسی حاجز برباره در نزدیکی بیروت، توسط فالانژیستهای حزب کتائب، نوچههای اسراییل، ربودهشدند و هیچ حرکت باخاصیتی برای آزادیشان صورت نگرفته است!
شعار و شعار...! دیپلماسی تریبونی!
پروردگارا !
عنایتی فرما و یوسف گمگشتهی خمینی (ره)، حیدر رزمندگان، حاج احمد متوسلیان و 3یار همدلش، آن مقلدان ولایت،
سید محسن موسوی، کاردار سفارت در بیروت ...
کاظم اخوان، خبرنگار رسمی خبرگزاری جمهوری اسلامی ...
تقی رستگارمقدم، راننده و محافظ گروه ...
را ...
به دامان میهن باز گردان!
که به اغیار رجایی نیست!
"اللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ أسیر
/موج مرده
خوشحالم....از این هنوز هم در این شهر شهید می آورند ، یعنی از اینکه هنوز شهدا نیم نگاهی به مردم این شهر دارند خوشحالم، هنوز دستی هست که بر دل مرده مردم این شهر کشیده شود ، هنوز این شهر نفس میکشد ، هرچند بریده بریده ، اما هنوز نفس می کشد...
هنوز هم بر دوش شهیدان مردم این شهر نفس می کشند!
.
.
.
مرتضی میگفت :
ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشستهای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.به شوق خلوتی دگر که رو به راه کرده ای / تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای....
.
.
.
نمیدانم ... اما شاید عکس هایی را که در طلائیه گرفتم اینجا بگذارم....جایی که دلم جا ماند./بهشت روی زمین
طرحی برای صلح (1)
كودك
با گربههایش در حیاط خانه بازی میكند
مادر، كنار چرخ خیاطی
آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخار چای تازه
در خانه میپیچد

صدای در!
ـ «شاید پدر!»
طرحی برای صلح (2)
شهیدی كه بر خاك میخفت
چنین در دلش گفت:
«اگر فتح این است
كه دشمن شكست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»
طرحی برای صلح (3)
شهیدی كه بر خاك میخفت
سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
كه بر جنگ!»
محمدحسين
جعفريان در ديدار شاعران با مقام معظم رهبري شعري را خواند كه رهبر معظم
انقلاب فرمودند: بدهيد اين شعر را خوشنويسي كنند و بدهيد به بنياد
جانبازان و ايثارگران، آنجا آويزان كنند.شعر محمدحسين جعفريان كه در قالب نو سروده شده است، «عاشقانههاي يك كلمن!» نام دارد.
شعر عاشقانه های یک کلمن! در پست قبلی آمده است....
فوقالعاده نگران شدم، با حال بسيار ضعيف و ناتوانى كه داشتم خودم را رساندم پاى تلفن، نشستم، بنا كردم اينجا آنجا تلفن كردن، اما خبرها همه متناقض و نگران كننده بود. يكى مىگفت كه حالشان خوب است، يكى مىگفت زنده بيرون آمدند، يكى مىگفت جسدشان پيدا نشده، يكى مىگفت توى بيمارستانند و من تا اوائل شب كه خبر درستى به من نرسيده بود در حالت فوقالعاده بد و نگرانى به سر مىبردم، تا بالأخره…
بنده اول جنگ رفتم اهواز. اولين بار اين لباس را من شب ورود به اهواز پوشيدم؛ معمول هم نبود آنوقت معممين لباس نظامى بپوشند! من ديدم لباس سربازى را ريختهاند آنجا؛ با مرحوم چمران رفته بوديم و از تهران هم يك عده با ما بودند... ديدم دارند آن لباسها را مىپوشند، به چمران گفتم چه طور است من هم يكدانه بپوشم؟ گفت چی!؟ يكدانه لباس سربازى برداشتم پوشيدم و عمامه و عبا را گذاشتم كنار؛ تفنگ هم داشتم، تفنگ را هم برداشتم.همان شب ورود ما به عمليات ايذايى عليه دشمن، بنده هم با اينها راه افتادم رفتم، هنوز شايد يك ماه هم از جنگ نمىگذشت. پا شديم رفتيم شب تاريك؛ چندين شب متوالى بنده در عمليات ايذايى عليه تانكهاى دشمن شركت كردم. آن وقت سپاه تشكيلات خيلى كوچكى داشت؛ ارتش هم در يك جاهايى مستقر بود.
تحركى نبود در ناحيهى اهواز، يك عده داوطلب، چه سپاهى، چه آن گروه داوطلبينى كه ما داشتيم با مرحوم چمران در اهواز، راه مىافتادند شبانه مىرفتند تانكهاى دشمن را يكى دو تا سه تا با آرپىجى مىزدند. چند نفر هم كلاشينكف بهدست، اينها را حفاظت مىكردند؛ رفتم ديدم عجب دنياى جديدى است.
ديدار با طلاب و روحانيون عازم جبهه 26/08/1366
بايد ببينيد در هر زمان چه چيز مناسب است
و آن را تهيه كنيد. اگر بتوانيد مستندسازى را ادامه دهيد، به نظر من كار
مهم و خوبى است. البته در مستندسازى، نقش كلام همان كارى كه خود مرحوم
شهيد آوينى مىكرد خيلى مهم است. هم نوشتار و هم بيان آن نوشتار، بسيار
بسيار مهم است. اگر نكته گويیهاى او نبود، خيلى از منظرهها اصلاً معنى
نداشت.
من تا مدّتها كه روايت فتح پخش مىشد، اصلاً شهيد آوينى را نمىشناختم؛ ولى از مشتریهاى هميشگى روايت فتح بودم. يعنى هر شب جمعه، حتماً مىنشستم و اين برنامه را نگاه مىكردم. روى من تأثير زيادى مىگذاشت و مىديدم كه اين كلام چقدر اثر دارد. يك وقت همان جوانان آمدند پيش من (به نظرم مال جهاد بودند) من در همان جلسه گفتم: «اين صداى نجيبى كه اينها را بيان مىكند، چيز خيلى جالبى است؛ اين را نگهداريد.» خودش هم قاعدتاً در آن جلسه بود. كسى هم به من نگفت كه «اين آقاست.» اما بعدها خودِ ايشان به من نوشت: «آن كسى كه اينها را تهيه مىكند، من هستم.»
كسى كه مىخواهد چنين برنامههايى بسازد، بايد آن نجابت و معصوميت و استحكام و اطمينان به سخن را داشته باشد. گاهى حرفى را كسى مىزند و حرف بزرگى است؛ اما پيداست كه خودش اعتقادى به اين حرف ندارد. امّا اين صدا، آن صدايى است كه بزرگترين حرفها را مىزد و خودش اعتقاد داشت. مثلاً مىگفت: «اين جوانان ما، به راههاى آسمان آشناترند تا به راههاى زمين.» اين را چنان مىگفت كه گويا راههاى آسمان را خودش رفته، ديده و مىداند كه اينها آشناتر هستند! ما خيال مىكنيم صداى جنگى بايد صداى كلفت و نخراشيدهاى باشد. امّا ايشان آنطور صدايى نداشت. صدايى بود معصوم و نجيب و درعينحال استحكامى ويژه داشت؛ در قالب نوشتارى قوى و هنرمندانه.
رهبر انقلاب در سخنان 5 مرداد 1388 خود در ديدار اعضای دفتر رهبری و سپاه
حفاظت ولى امر، به نقش نخبگان بابصيرت در تبيين حقايق در فضای جامعه اشاره
كرده و برای نمونه از مجاهدت عمار ياسر در برابر جنگ روانی معاويه در نبرد صفين ياد كردند.{بشنويد
}
رهبر انقلاب در سخنان 5 مرداد 1388 خود در ديدار
اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولى امر، به نقش نخبگان بابصيرت در تبيين حقايق در
فضای جامعه اشاره كرده و برای نمونه از مجاهدت
عمار ياسر در برابر جنگ روانی معاويه در نبرد صفين ياد كردند.{بشنويد
}
من
ميگفتم سى سال طول ميكشد كه اسرا آزاد بشوند. خداى متعال صحنهاى درست
كرد و اين احمق قضيهى حملهاش به كويت پيش آمد، احساس كرد كه اگر بخواهد
با كويت بجنگد احتياج دارد به اينكه از ايران خاطرش جمع باشد؛ اين هم با
بودن اسرا امكانپذير نيست... يكهو خبر شديم كه اسرا از مرز دارند
مىآيند؛ همين طور پشت سر هم گروه گروه آمدند، تا تمام شد. اين كار خدا
بود، اين نصرت الهى بود.
همين كتاب «فرمانده من» كه ذكر شد، از آن بخشهاى بسيار برجستۀ اين كار است. نفس اين فكر، فكر مهمى است. آنچه هم كه آنجا نوشته شده و عرضه گرديده - حالا يا شما نوشتيد، يا خود آن افراد نوشتند و براى شما فرستادند و بعد ويراستارى شده - بسيار چيز برجستهاى است. من وقتى اينها را مىخواندم، به اين فكر مىافتادم كه اگر ما براى صدور مفاهيم انقلاب، همين جزوه ها و كتابها را منتشر بكنيم، كار كمى نكرده ايم؛ كار زيادى انجام گرفته است.... من كتابهايى را كه مىخوانم، معمولاً پشتش يادداشت يا تقريظى مىنويسم؛ يعنى اگر چيزى به ذهنم آمد، پشت آن يادداشت می كنم. اين كتاب «فرمانده من» را كه خواندم، بى اختيار پشتش بخشى از زيارتنامه را نوشتم: «السّلام عليكم يا اولياءاللَّه و احبائه»! واقعاً ديدم كه در مقابل اين عظمتها انسان احساس حقارت می كند. من وقتى اين شُكوه را در اين كتاب ديدم، در نفس خودم حقيقتاً احساس حقارت كردم!
(رهبر معظم انقلاب- درديدار مسئولان، نويسندگان و هنرمندان «دفتر هنر و ادبيات مقاومت» حوزه هنرى 25/4/70)
و اما لبنان... و ما ادراك ما لبنان... لبنان به بركت همت و شجاعت مردم خود درخشيد. دشمن به غلط پنداشته بود كه با حمله به لبنان ضعيفترين حلقهی كشورهای منطقه را هدف قرار ميدهد و طرح وهمآلود خاورميانهی دلخواه خود را كليد ميزند. دشمن، يعنی امريكا ـ اسرائيل، از صبر و هوشمندی و دلاوری ملت لبنان غافل بود؛ از توانائی بازوان سطبر لبنان غافل بود؛ از سنت الهيِ« ... كم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَت فِئَةً كثِيرَةَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصابرِينَ» غافل بود.کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی
خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات.
آنچه را که
دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود،
هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ
باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود.
همهى شما - بخصوص آنهايى كه زياد ماندند - رمز مقاومت و ايستادگى هستيد.
شما نشان دهندهى اين حقيقت هستيد كه رنجها مىگذرد و اجرها مىماند. از
همه بيشتر غم و رنج اين آقاى «لشگرى» بود كه ما هر وقت به ياد ايشان
مىافتاديم، حقيقتاً غمى دلمان را مىگرفت. هجده، نوزده سال، زمان بلندى
است؛ زمان كمى نيست كه ايشان در چنگ دشمن بودند و بحمداللَّه صبر و
استقامت كردند.
امير خلبان آزاده حسين لشكري سيدالاسراء نيروي هوايي ارتش به جمع همرزمان شهيدش پيوست.
اميرحسين لشكري متولد 1331 در يكي از شهرهاي استان قزوين به دنيا آمد
و در تير ماه 1356 با درجه ستوان دومي خلباني فارغالتحصيل شد و در
يگانهاي نيروي هوايي دزفول، مشهد و تبريز دوره شكاري را تكميل كرد.
با آغاز جنگ تحميلي به خيل مدافعان كشور پيوست و پس از انجام 12
ماموريت، هواپيماي وي مورد اصابت موشك دشمن قرار گرفت و در خاك دشمن به
اسارت نيروهاي بعثي عراق درآمد.
در سه ماهه اول دوران اسارت در سلول انفرادي بود و پس از آن در مدت 8
سال در كنار 60 نفر از ديگر همرزمان در يك سالن عمومي و دور از چشم صليب
سرخ جهاني نگهداري ميشد اما پس از پذيرش قطعنامه وي را از ساير دوستان
جدا كردند كه دوران اسارت انفرادي وي 10 سال طول كشيد.
امير لشكري سرانجام پس از 16 سال اسارت به نيروهاي صليب سرخ معرفي شد و دو سال بعد در 17 فروردين 1377 به خاك مقدس وطن بازگشت.
در يكى از همين روزهايى كه ما در خطوط جبهه حركت مىكرديم، يك نقطهاى بود
كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نيروهاى ما رفته بودند آنجا را مجددا
تصرف كرده بودند، بنده داشتم از اين خطوط بازديد مىكردم و به يگانها و
به سنگرها و به اين بچههاى عزيز رزمندهامان سر مىزدم، يك وقت ديدم يكى
دو تا از برادران همراه من خيلى ناراحت، شتابان، عرقريزان، آشفته، آمدند
پيش من و من را جدا كردند از كسانى كه داشتند به من گزارش مىدادند كه يك
جملهاى بگويم، ديدم كه اينها ناراحتند گفتم چيه؟ گفتند كه بله ما داشتيم
توى اين منطقه مىگشتيم، يك وقت چشممان افتاده به جسد يك شهيدى كه چند
روز است اين شهيد بدنش در زير آفتاب اينجا باقى مانده.
من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانى كه مسؤول بودند در آن
خط و در آن منطقه، گفتم سريعا اين مسأله را دنبال كنيد، جسد اين شهيد را
بياوريد و جسد شهداى ديگر را هم كه در اين منطقه ممكن است باشند جمع كنيد.
اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پارهات يا اباعبدالله،
اينجا انسان مىفهمد كه به زينب كبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى كه خودش را
روى نعش عريان برادرش انداخت، و با آن صداى حزين، با آن آهنگ بىاختيار،
كلمات را در فضا پراكند و در تاريخ گذاشت فرياد زد «بابا المظلوم حتى قضا، بابا العطشان حتى ندا» پدرم قربان آن كسى كه تا آن لحظهى آخر تشنه ماند و تشنهلب جان داد.
بيانات در خطبههاى نماز جمعه 04/06/1367
آب.....آب .....آب.....
آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !
بزرگترين وظيفهى منتظران امام زمان اين است كه از لحاظ معنوى و اخلاقى و
عملى و پيوندهاى دينى و اعتقادى و عاطفى با مؤمنين و همچنين براى پنجه
درافكندن با زورگويان، خود را آماده كنند. كسانى كه در دوران دفاع مقدس،
سر از پا نشناخته در صفوف دفاع مقدس شركت مىكردند، منتظران حقيقى بودند.
كسى كه وقتى كشور اسلامى مورد تهديد دشمن است، آمادهى دفاع از ارزشها و
ميهن اسلامى و پرچم برافراشتهى اسلام است، مىتواند ادعا كند كه اگر امام
زمان بيايد، پشت سر آن حضرت در ميدانهاى خطر قدم خواهد گذاشت. اما كسانى
كه در مقابل خطر، انحراف و چرب و شيرين دنيا خود را مىبازند و زانوانشان
سست مىشود؛ كسانى كه براى مطامع شخصى خود حاضر نيستند حركتى كه مطامع
آنها را به خطر مىاندازد، انجام دهند؛ اينها چطور مىتوانند منتظر امام
زمان به حساب آيند؟ كسى كه در انتظار آن مصلح بزرگ است، بايد در خود
زمينههاى صلاح را آماده سازد و كارى كند كه بتواند براى تحقق صلاح بايستد.
بغض گلوی آمهدی رو گرفته بود... وقتی از آقا حرف میزد اشک تو چشاش جمع شده بود ، میگفت احترام آقا رو نگه نمیدارن ، میگفت این نامه ای که آقای پرزیدنت نوشته بی ادبیه ، میگفت کلام آقا که منعقد شد حکم حکومتی که هیچ ، واجب شرعیه ، میگفت هر کار ما ، رفتار ما و کلام ما توی یه ظرف باید بگنجه و اونم کلام و رفتار آقاست...
آمهدی از آدم های زمان جنگ گله داشت ، میگفت اونروز ها حکومت خوبان بود و با خوبان چرخیدند که بعضی هایشان طینت واقعیشان مشخص نشد ، اما حالا که وقت مشخص شدن سره از ناسره بود باطنشان را نمایان کردند....
وقتی به صورت آمهدی نگاه میکردم ، خستگی و بی قراری تو صورتش موج میزد ...راستی چقدر موهایش سفید شده بود...آمهدی نگران آقا بود...نگران ارزش ها و همه خوبیها....
آمهدی عشقش ، جونش و همه زندگی اش فدای آقا بود ، آمهدی دلش خون بود ، چون دل آقا خون بود....
بغض گلوی آمهدی رو گرفته بود...
.
.
.
.
پینوشت:
آمهدی = آقا محمد مهدی = رئیس بزرگ = مرد دوران جنگ.... بی ادعا ، خاکی و پر از صفا و صمیمیت... فهمیده ، فعال و سرشار از ایده های نو.... کسی که همیشه دوستش داشته و میدارم../والسلام
دوست ندارم معیار دلم را هماهنگ با بارم امتیازات مسابقه بکنم...دوست ندارم شهیدم را برای کسب چند امتیاز شهید کنم...دوست ندارم آنگونه بنویسم که میخواهند...
میخواهم برای دل خودم بنویسم و برای شهید خودم ...
برای همه ستارگان خاکی هفت آسمان عشق
مادر اسيری به من گفت كه بچهام اسير بود، امروز خبر آمد كه شهيد شده است، شما برو به امام بگو فدای سرتان، من ناراحت نيستم!
يكوقت در مورد جانبازها فكر مىكردم، كه به نظرم رسيد گاهى فضيلت آنها از
شهدا هم بيشتر است. جانباز كسى است كه بعد از آنكه قسمتى از بدنش را در
راه خدا داد و عضو يا اعضاى شهيدى را با خودش همراه كرد و در بقيهى مدت
زندگى و عمرش هم متقى و شكرگزار بود و عمل صالح انجام داد، خداى متعال در
مورد اينگونه از مجروحين جنگ در قرآن مىفرمايد: «الّذين استجابوا للَّه
و الرّسول من بعد ما اصابهم القرح للّذين احسنوا منهم و اتّقوا اجر
عظيم»(144). كلمهى «عظيم» در پايان اين آيهى شريفه، قابل تأمل است.
سخنرانى در مراسم بيعت گروه كثيرى از جانبازان 28/04/1368
آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما !
لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.
الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها