
خوشحالم....از این هنوز هم در این شهر شهید می آورند ، یعنی از اینکه هنوز شهدا نیم نگاهی به مردم این شهر دارند خوشحالم، هنوز دستی هست که بر دل مرده مردم این شهر کشیده شود ، هنوز این شهر نفس میکشد ، هرچند بریده بریده ، اما هنوز نفس می کشد...
هنوز هم بر دوش شهیدان مردم این شهر نفس می کشند!
.
.
.
مرتضی میگفت :
ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشستهای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
كرمان رسيدهبودم من در راه بلوچستان كه روز رأىگيرى بود، در فرودگاه
بچههاى حزبالهى و داغ كرمان آمدند، صندوق را آوردند چند تا صندوق بود،
هر كدام مىخواستند كه بياورند من تويش رأى بياندازم. آنها هم من را
مىشناختند. يعنى سابق كه كرمان رفته بودم و مردم كرمان با من آشنا بودند.
من هم خيلى به مردم كرمان از قديم علاقه داشتم مردم خيلى بامحبت و جالب
بودند هميشه در چشم من. خيلى لحظهى شيرينى بود براى من، آن لحظهاى كه
اين رأى را من مىانداختم توى صندوق و مىديدم آن شور و هيجانى را كه مردم
كرمان از خودشان نشان مىدادند در رأى دادن. بعد هم نشان داده شد كه خب
نودونه درصد آراء به جمهورى اسلامى آرى بود...
امروز به چند تا از دوستای خبرنگارم سر زدم ، همگی تنها و ... میگفت روز خبرنگار!!! ، کدوم روز! وقتی که فقط و فقط تو طول سال بخشنامه و اُرد و دستور صادر میشه و برای برگزاری و پاسداشت این روز هیشکار نمیکنند ! ، برای برگزاری اش دست به دامن هزار اداره و شرکت و کارخونه میشن و تحقیر و تحقیر و تحقیر...
دل همه شون خون بود از این شهر سیاست زده ای که تا نقدی میکنی برچسب هزار تا گروه و دسته و فرقه بهت می زنند و تهدید و تحقیرت می کنند...
سخن ها میتوانم گفت
نقش ها میتوانم زد
غم نان اگر بگذارد....
این ور شهر : خونه های قدیمی که شاخه های درختهای روی حیاطش از روی دیوار تو کوچه زده، مردمون با صفا ، کوچه هایی که ظهر بوی غذا آدم رو از حال میبره ، آدم هایی با دغدغه های کوچک و دوست داشتنی ، و محله هایی که وقت نماز صدای اذان از هر طرف به گوش ات میرسه....
اون ور شهر : ساختمون های شیک که همسایه از همسایه خبر نداره، مردمون با کلاس! اما ماشینی ، ماشین های آخرین مدل که صدای دیبس دیبس اونا گوش شهر رو کر میکنه ، فست فود و رستوران هایی برای خانم هایی که فرصت غذا پختن و آقایونی که تا بوق شب فرصت خونه رفتن ندارن! ، آدمهایی با دغدغه این که چجوری دو دوتا رو ده تا کن و اسباب بازی های قشنگ تری واسه این خاله بازی دو روزه فراهم کنند!
اون ور شهر دنیا خاکستریه ، صدای بوق و دود و ....
راستش ظهر که اومدم بیرون تا صدای اذان را بشنوم هر چقدر بیشنر گوش کردم کمتر صدایی از محبوبم به گوشم رسید ، یاد وقت نماز صبح خونه مون افتادم که از هر طرف صدای اذان به گوشم میرسید....
هر چند که هر کجا هستم باشم ، آسمان مال من است....
اما!
شاید هنوز از این مطلب خبر ندارند و اگر خبر دارند در بهت این ضایعه هنوز باور این داغ را نمی کنند!
شاید دور بدور بروز می شوند و هنوز فرصت نکرده اند!
شاید اینروزها که بحث انتخابات است انتشار این خبر را کاری بیفایده می دانند!
شاید وظیفه خود را انتشار مطالب مرتبط با استان میدانند و این را وظیفه دیگران!
شاید تریپ روشنفکری ما اجازه انتشار اینچنین اخباری را نمی دهد!
و شاید!!!
هنوز یادم نرفته است در مراسم بزرگداشت روز خبرنگار که در آمفی تئاتر ارشاد برگزار شد وقتی مجری گفت صلوات همه کف زدند!!!
هیچوقت آخرای شب گلزار رفته ای؟!وقتی همه شهر در سکوتی بی پایان فرو رفته است ، وقتی که همه اهل آبادی در خوابند! ،
تو می توانی بوی بهشت را بشنوی ، بوی صمیمیت ، رفاقت و صداقت را ....
آنجا میتوانی هرچندتا شهید را که میخواهی در آغوش بگیری و بگویی و بخندی ....
چقدر هوای دلنشینی است ... اینجا نقطه اتصال زمین به آسمانهاست .... میعادگاه فرزانگانی که جان عاریت خویش را با نعیم پایدار الهی سودا کردند./