تبليغاتX
روزنوشت
دیر زمانی مادربزرگ و پدر بزرگم قالی باف بودند ، هنوز دار قالی و نقش خوانیشان در ذهنم هست ، هنوز دست های بریده از نخ و چشم های خسته از بافتن قالی را بیاد می آورم ، هنوز شوقی را که بعد از تمام شدن قالی و پهن کردن آن بر روی زمین دلم را می لرزاند و هنوز عشق و زندگی را می توانم در گلهای قالی دست باف مادر بزرگم ببینم ....

قالی که با هزار عزت زیبایی خانه ها می شد و بستر مجللی که به دیده ارزش و احترام  نگاه می شد و  زحمت قالی باف را می شد در آن دید...

قالی همان قالی است و قداستش به واسطه هنر ایرانی همان قداست ، حال چه دستباف باشد و چه ماشینی ...

اما اینروزها باشرکت در نمایشگاه دستاوردهای انقلاب اسلامی دیدم قالی را بر کف برخی غرفه پهن می کنند و  با کفش بر روی آن تردد می کنند و این چیزی به جز تجمل گرایی و بی حرمتی به هنر ایرانی نیست! و به واسطه این کار دیگر بر روی همان قالی نماز هم نمیشود خواند!

قالی هایی که بعضا از نمازخانه های آن ادارات جمع می شوند واینجا زیر کفش هایشان لگد مال می کنند!

قالی همان قالی است ، اما حرمت نگه داشتن ها کم رنگ شده است و تشریفات و تجمل گرایی پررنگ تر!

امام مستضعفان یادت بخیر و روحت گرامی!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

همه ما را تله ویزیون ساخته است! ما ایرانی ها به خاطر سریال "مرد شش ملیون دلاری" به آمریکا آمدیم که خشی سجده کرد به دلارهایش و حالا هم به خاطر سریال مردان آنجلس خوابیم و گفته ایم گور بابای "هزار دستان"! برای همین حتا فردا نمی توانیم وقتی نکیر و منکر پرسیدند "من امامک؟" ، ادای آهنگ سریال "امام علی" را با دهن در بیاوریم! داداش!  نفهمیدیم که گور بابای "هزار دستان" ، یعنی گور بابای خودمان! آدم شاید روزگاری به خودش فحش بدهد، مثل روزهای آخر جنگ، اما هیچ وقت نمی تواند به بابایش فحش بدهد...بابای آدم  مثل در مسجد است، نه می شود سوزاند، نه می شود کندش. خواستیم بابا ما را عاق نکند، عوقش کردیم!..../1

 

 

1/....بیوتن ...بی وطن!

چقدر احساس نزدیکی میکنم با ارمیا... ذهن سنتی و نیمه مدرنیته ذهن من هم سالهاست که با هم درگیرند ، هرچند که  سعی دارم کنترلش کنم ، اما باز صدای هزار دستان در گوشم می پیچد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

نمیدونم چرا وبلاگ های شهر من برای فوت آیت الله بهجت حتی یک تسلیت نزدند!!!

شاید هنوز از این مطلب خبر ندارند و اگر خبر دارند در بهت این ضایعه هنوز باور این داغ را نمی کنند!

شاید دور بدور بروز می شوند و هنوز فرصت نکرده اند!

شاید اینروزها که بحث انتخابات است انتشار این خبر را کاری بیفایده می دانند!

شاید وظیفه خود را انتشار مطالب مرتبط با استان میدانند و این را وظیفه دیگران!

شاید تریپ روشنفکری ما اجازه انتشار اینچنین اخباری را نمی دهد!

و شاید!!!

هنوز یادم نرفته است در مراسم بزرگداشت روز خبرنگار که در آمفی تئاتر ارشاد برگزار شد وقتی مجری گفت صلوات همه کف زدند!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

چهارشنبه 8/12/1387 اسکله شهید حقانی بندرعباس

جمعیت موج میزد ، زن و مرد در هم می لولیدند!!! / بچه وسط جمعیت گریه میکرد و مامانش رو  میخواست ....

شهر آشوبی بود لب دریا ....

قشم هم برای خودش جایی است ، اینقدر که برای گذشتن از آب و رسیدن بهش پا روی غیرتمون بذاریم....

دریا خونین بود!

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت توسط مجتبی اسدی |