تبليغاتX
روزنوشت
الهی؛
اگر جز سوختگان را به ضیافت الهی نمی خواهی ، ما را بسوز آنچنان که کسی را آن گونه نسوخته باشی...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

ای مونس نجواهای پنهان

هر که خلوتی با تو ساخت خود را یافت

و هر که به دیگران پرداخت هستی اش را در ازدحام نفوس باخت

در این ماه لذت خلوت با خودت را به ما عنایت کن..

.

.

پینوشت:

این روزها تو صاحب خانه ما شده ای ؛ چندیست قلمم را یارای نوشتن نیست .... و خشکسالی کویر اندیشه ام را فرا گرفته است.... به ن و القلم و آنچه نوشته می شود تو خود یاری ام کن...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

دیروز دستم شکست.............

از ته دل خوشحال شدم / چون دوست داشتن خدا را بیشتر حس کردم./

.

.

اگر دستم نمی شکست دلم می شکست.../..

پینوشت:

اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست....

مسافر کوی دوست هستم / حضرت حق سراپا تقصیری چون من را به خانه خویش فرا خوانده است.

.

.

.

.حلالم کنید./یاحق

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

آن که در را محکم می کوبد یقینا آشناست
 آن که در را آهسته می کوبد قصد آشنایی دارد ،

اما آن که پشت در می نشیند یقینا از همه عاشق تر است...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

هزار و اندی سال پیش در چنین روزی ، بدنیا آمدم....

متولد خرداد پرحادثه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

زمر - 22

آيا كسى كه خدا سينه‏اش را براى اسلام گشاده است و بر فراز مركبى از نور الهى قرار گرفته (همچون كوردلان گمراه است؟!) واى بر آنان كه قلبهايى سخت در برابر ذكر خدا دارند! آنها در گمراهى آشكارى هستند!

.

پینوشت:

خدایا خودت گفتی انجام بده .... بسیار خوب است...این هم سندش ، از ما رد / خودت درستش کن ...خدایا روز اول گفتم هیچ کاره ام ،مسئولیت همه چی گردن خودت/ دوستت دارم خــــــــــــــــدااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

مجنون حريف غصه ي ليلا نمي شود/ زخم فراق، بي تو مداوا نمي شود

قدري بيا و حال خراب مرا ببين/ حالي بپرس، کم ز تو آقا نمي شود

دلخوش به هيئتم که شنيدم حضور تو /جز در هواي روضه ي سقا نمي شود...

+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

عشق هم صاحب فتــواست اگـر بگـــذارند....

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،
تو او را خراب کردی،
خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستی،
عشق هر کسی را که به دل گرفتم،
تو قرار از من گرفتی،
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی به وجود آورم،
تو یکباره همه را برهم زدی،
و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،
تا هیچ آرزویی در دل نپرورم
هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...
تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم
و به جز تو آرزویی نداشته باشم،
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...!

... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.»

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

چه انتظار عجیبی ست ...

اینکه شب تا صبح کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش

+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

جمعه یعنی انتظار...

و این روزها چه دیر میگذرد در گذر انتظار....

دوباره چشمم با غروب جمعه به سیاهی می رود و پرده ای از اشک او را می شوید./

این روزها دلتنگیم بیشتر از گذشته است... و جمعه هایم بوی غربت و انتظار بیشتری می دهد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

 ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
 در انتظار آمدنت هستم !
 اما
با من بگو که آیا ، من نیز
 در روزگار آمدنت هستم ؟

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

این جمعه هم گذشت...

و ما هنوز در انتظار

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

کاش میشد در دلم ماوی کنی / در سر شوریده ام بلوا کنی/کاش میشد بی دف و ساز و دهل / در دل من مجلسی برپا کنی/کاش میشد بی خیال از هر چه غم /جشن و شادی تا ابد بر پا کنی/ ماه و خورشید از فراقت روشنند / با حضورت هر دو را رسوا کنی/آسمان دل به یادت تیره شد/ با وجودت عالمی رویا کنی/ قصه ای دارم پر از هجران تو / قطره اشکم چرا دریا کنی /کاش میشد این دل مجنون صفت /بیش از اینش در پی لیلی کنی / قصه یعقوب و یوسف را چرا / زانتظارت خواستی احیا کنی/........(( علی غیاثی ))
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

رنج، آورگاهی است که جوهر وجود انسان را از غیر او جدا می کند...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

میگن اونی که به زیارت امام حسین علیه السلام میره کمترین چیزی که بهش میگن اینه که همه گناهات رو بخشیدیم ، شدی مثل طفل تازه بدنیا اومده پاک ، برو و از اول شروع کن!

میخوایم آدم بمونیم ، اما نمیذارن که!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .

.

.

.مسافر کرب و بلایم  ، حلالم کنید...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

آخرین برگ سفرنامه ی باران

این است

که زمین چرکین است...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

اي پاسخ گرامي امن يجيب ها
تعجيل کن به خاطر ما ناشکيب ها

چشم جهان به چشمه دستان سبز توست
جاري شو از وراي فراز و نشيب ها

تکليف انتقام شهيدان به دوش کيست ؟
خون مسيح مانده به روي صليب ها !

برخيز و بزم شب زدگان را به هم بزن
اي آشنا به ندبه و اشک غريب ها

تعجيل کن به خاطر صدها هزار چشم
اي پاسخ گرامي امن يجيب ها.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

میگویند مسیح در شب قدر به آسمان عروج کرد و تا آخرالزمان زنده خواهد بود تا در رکاب مسیحای موعود بازگردد و نماز را به حضرتش اقامه کند...
میگویند اورشلیم نفرین شده بود همانند کوفه که نفرین شده است ....
میگویند مردم اورشلیم پشت به پشت و نسل به نسل بی وفا بودند همانند مردم کوفه....
میگویند اورشلیم مسیح را به صلیب کشیدند و در کوفه علی را به تیغ...
چقدر کوفه و اورشلیم شبیه همند و بهم نزدیک...
هر دو نفرین شده اند و هر دو مردمانی بی وفا دارند...
شاید کوفیان همان فرزندان قوم یهودا هستند که در عاشورا نیز...
بوی محرم می آید./دلم گرفته و فلسفه می بافد
مسیح/اورشلیم/کوفه/علی/کربلا/محرم/.....
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

روزه هجر تو از پای بینداخت مرا
کی شود با رطب وصل تو افطار کنم...
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

امشب برای من هم دعا کنید.....

مجتبی اسدی زاده فرزند علی...

یادتون نره / التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی....

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

هم  چاه سر راه تو دائم بکنیم/هم جمعه ز انتظار تو دم بزنیم!
این نامه چندم است که تو میخوانی؟/داریم رکورد کوفه را می شکنیم...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

یکی بود ، یکی نبود ....غیر از خدا هیشکی نبود.

داستان عجیبی است داستان زندگی و فصل غریبی است فصل جدایی ها ، دلبستن ها ، دل کندن ها ، رها شدن و  تنها ماندن ها.... اما این روز ها هرچقدر تنهاتر میشوم بالاتر میروم ، دلم نمیخواهد تنهایی هایم را با کسی تقسیم کنم ، کسی نیست که قسمت اش کنم ، و هیچ کس به اندازه خداوند تنها نیست./

هر وقت به تنهایی خویش می اندیشم در مقابل تنهایی و غربت خدا کم می آورم، گاهی اوقات به عهد روز اولم با خدا فکر میکنم که من هم تنهایش گذاشتم... دلم برای تنهایی خدا می سوزد و دلم برای لحظه های تنها بودن با خدا دلتنگ میشود...


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

اي زليخا دست از دامان يوسف باز کش/ تا صبا پيراهنش را سوي کنعان آورد ...

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

فانوس نگاهم را آویخته ام بر در ،

و همچنان منتظرم .... زیرا گفته اند که می آیی....

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

مطالب قدیمی‌تر