تبليغاتX
روزنوشت
 ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
 در انتظار آمدنت هستم !
 اما
با من بگو که آیا ، من نیز
 در روزگار آمدنت هستم ؟

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

این جمعه هم گذشت...

و ما هنوز در انتظار

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

کاش میشد در دلم ماوی کنی / در سر شوریده ام بلوا کنی/کاش میشد بی دف و ساز و دهل / در دل من مجلسی برپا کنی/کاش میشد بی خیال از هر چه غم /جشن و شادی تا ابد بر پا کنی/ ماه و خورشید از فراقت روشنند / با حضورت هر دو را رسوا کنی/آسمان دل به یادت تیره شد/ با وجودت عالمی رویا کنی/ قصه ای دارم پر از هجران تو / قطره اشکم چرا دریا کنی /کاش میشد این دل مجنون صفت /بیش از اینش در پی لیلی کنی / قصه یعقوب و یوسف را چرا / زانتظارت خواستی احیا کنی/........(( علی غیاثی ))
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

رنج، آورگاهی است که جوهر وجود انسان را از غیر او جدا می کند...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

میگن اونی که به زیارت امام حسین علیه السلام میره کمترین چیزی که بهش میگن اینه که همه گناهات رو بخشیدیم ، شدی مثل طفل تازه بدنیا اومده پاک ، برو و از اول شروع کن!

میخوایم آدم بمونیم ، اما نمیذارن که!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .

.

.

.مسافر کرب و بلایم  ، حلالم کنید...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

آخرین برگ سفرنامه ی باران

این است

که زمین چرکین است...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

اي پاسخ گرامي امن يجيب ها
تعجيل کن به خاطر ما ناشکيب ها

چشم جهان به چشمه دستان سبز توست
جاري شو از وراي فراز و نشيب ها

تکليف انتقام شهيدان به دوش کيست ؟
خون مسيح مانده به روي صليب ها !

برخيز و بزم شب زدگان را به هم بزن
اي آشنا به ندبه و اشک غريب ها

تعجيل کن به خاطر صدها هزار چشم
اي پاسخ گرامي امن يجيب ها.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

میگویند مسیح در شب قدر به آسمان عروج کرد و تا آخرالزمان زنده خواهد بود تا در رکاب مسیحای موعود بازگردد و نماز را به حضرتش اقامه کند...
میگویند اورشلیم نفرین شده بود همانند کوفه که نفرین شده است ....
میگویند مردم اورشلیم پشت به پشت و نسل به نسل بی وفا بودند همانند مردم کوفه....
میگویند اورشلیم مسیح را به صلیب کشیدند و در کوفه علی را به تیغ...
چقدر کوفه و اورشلیم شبیه همند و بهم نزدیک...
هر دو نفرین شده اند و هر دو مردمانی بی وفا دارند...
شاید کوفیان همان فرزندان قوم یهودا هستند که در عاشورا نیز...
بوی محرم می آید./دلم گرفته و فلسفه می بافد
مسیح/اورشلیم/کوفه/علی/کربلا/محرم/.....
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

روزه هجر تو از پای بینداخت مرا
کی شود با رطب وصل تو افطار کنم...
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

امشب برای من هم دعا کنید.....

مجتبی اسدی زاده فرزند علی...

یادتون نره / التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی....

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

هم  چاه سر راه تو دائم بکنیم/هم جمعه ز انتظار تو دم بزنیم!
این نامه چندم است که تو میخوانی؟/داریم رکورد کوفه را می شکنیم...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

یکی بود ، یکی نبود ....غیر از خدا هیشکی نبود.

داستان عجیبی است داستان زندگی و فصل غریبی است فصل جدایی ها ، دلبستن ها ، دل کندن ها ، رها شدن و  تنها ماندن ها.... اما این روز ها هرچقدر تنهاتر میشوم بالاتر میروم ، دلم نمیخواهد تنهایی هایم را با کسی تقسیم کنم ، کسی نیست که قسمت اش کنم ، و هیچ کس به اندازه خداوند تنها نیست./

هر وقت به تنهایی خویش می اندیشم در مقابل تنهایی و غربت خدا کم می آورم، گاهی اوقات به عهد روز اولم با خدا فکر میکنم که من هم تنهایش گذاشتم... دلم برای تنهایی خدا می سوزد و دلم برای لحظه های تنها بودن با خدا دلتنگ میشود...


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

اي زليخا دست از دامان يوسف باز کش/ تا صبا پيراهنش را سوي کنعان آورد ...

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

فانوس نگاهم را آویخته ام بر در ،

و همچنان منتظرم .... زیرا گفته اند که می آیی....

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

اللهم ارحم من لا یرحم العباد و اقبل من لا یقبله البلاد!

منتظرم...

.

.

.

.

خدایا رحم کن به کسی که هیچ بنده ای به او رحم نمی کند! و اقبال کن به کسی که هیچ شهری به او اقبال نمی کند!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

سوگند٬ بجز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام...

حتی عشق را!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

گفتم: هيشکي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره
گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

شکوفه ها به تماشای بادها رفتند....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

پرندگان به تماشای آب های سپید رفتند...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

فصل آغاز هجرت عظیم است.... هنوز رمضان نشده بوی خاک کربلا مشائرم را پر کرده است... بوی مستی و حسین... و خطی که رنگ خون بخود گرفته است..چقدر دلتنگم... دلتنگ شهری که بر روی آسمان بنا شده است..شهری در آسمان ...و من نیز قصد سفر کرده ام... پابه پای آفتاب...لکن توشه راه میخواهم و دستم خالیست ...اینجا آغاز روایت سید مرتضی است.... روایتی که عاشقانه مرا با کاروان عشق همراه کرد...چقدر تشنه ام ....

آب.....آب .....آب.....

آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت  

وز دیده‌ی خون گرفته بیرون شد و رفت 

روزی به هوای عشق سیری میکرد  

لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت ...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

خانه٬ خانه ی الفت های دنیایی است ؛ کوچه، کوچه ی تعلقات است ؛ وشهر، محبط عادات...

این روزها بیقرار رفتنم ، بی تاب دل بریدن از همه تعلقات  ، دلتنگ جدایی ها و غریبانه زیستن ، رفتن  و سوختن...

این روزها بی تاب سوختنم ، ذره ذره آب شدن و فنا شدن... ، معشوقه میخواندم ، اما قبل از رسیدن باید رفت ، باید برید ، باید از خودت بگذری و به او برسی...
دستم را بگیر و از همه تعلقات جدایم کن ، دلتنگ آمدنم... بیقرار پروازم ، بال گشودن و رفتن ، هر چند که بال هایم سوخته است ، اما بیقرارم ، بیقرار رسیدن به تو...
دستم را بگیر....

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود
قلبم به چشم زدنی سنگ میشود
آقا ببخش بس که دلم گرم زندگی است
کمتر دلم برای تو تنگ میشود ...

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بغض گلوی آمهدی رو گرفته بود... وقتی از آقا حرف میزد اشک تو چشاش جمع شده بود ، میگفت احترام آقا رو نگه نمیدارن ، میگفت این نامه ای که آقای پرزیدنت نوشته بی ادبیه ، میگفت کلام آقا که منعقد شد حکم حکومتی که هیچ ، واجب شرعیه ، میگفت هر کار ما ، رفتار ما و کلام ما توی یه ظرف باید بگنجه و اونم کلام و رفتار آقاست...

آمهدی از آدم های زمان جنگ گله داشت ، میگفت اونروز ها حکومت خوبان بود و با خوبان چرخیدند که بعضی هایشان طینت واقعیشان مشخص نشد ، اما حالا که وقت مشخص شدن سره از ناسره بود باطنشان را نمایان کردند....

وقتی به صورت آمهدی نگاه میکردم ، خستگی و بی قراری تو صورتش موج میزد ...راستی چقدر موهایش سفید شده بود...آمهدی نگران آقا بود...نگران ارزش ها و همه خوبیها....

آمهدی عشقش ، جونش و همه زندگی اش فدای آقا بود ، آمهدی دلش خون بود ، چون دل آقا خون بود....

بغض گلوی آمهدی رو گرفته بود...

.

.

.

.

پینوشت:

آمهدی = آقا محمد مهدی = رئیس بزرگ = مرد دوران جنگ.... بی ادعا ، خاکی و پر از صفا و صمیمیت... فهمیده ، فعال و سرشار از ایده های نو.... کسی که همیشه دوستش داشته و میدارم../والسلام


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

امروز داشتم ضوابط و شرایط شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی دفاع مقدس رو میخوندم ، معیار ها و ملاک های داوری و کسب امتیاز مسابقه رو ، داشتم فکر میکردم اگه این کار رو انجام بدم اینقدر امتیاز بالاتر میرم ، داشتم فکر میکرد باید کاری کرد ، آخر پانصد هزار تومان هم برای اول شدن انگیزه خوبیست و اگر استانی هم شوی چهارصد هزار تومان!!! ، اینها به کنار روز اعلام برنده ها اسمت را میخوانند و تو آنروز با کت و شلوار مهمانی ات به آنجا میروی ، همه برایت کف که نه ،صلوات میفرستند .... همه احسنت و بارک الله می گویند و من سرخوش از اول شدن ....

دوست ندارم معیار دلم را هماهنگ با بارم امتیازات مسابقه بکنم...دوست ندارم شهیدم را برای کسب چند امتیاز شهید کنم...دوست ندارم آنگونه بنویسم که میخواهند...

میخواهم برای دل خودم بنویسم و برای شهید خودم ...

برای همه ستارگان خاکی هفت آسمان عشق


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

مطالب قدیمی‌تر